هم‌رسانی کنید

باران شدیدی می‌بارید و مورچه که حسابی خیس شده بود به‌سختی زیر قارچ کوچکی پناه گرفت تا از گزند باران در امان باشد. کمی بعد موشی خود را به مورچه رساند و گفت: بذار منم بیام زیر قارچ، مثل موش آب‌کشیده شدم!
مورچه خندید و گفت: مثل موش آب‌کشیده؟! تو که خود موش آب‌کشیده هستی. سگ‌خور بیا تو.

قارچ و مورچه

چند دقیقه بعد یک جوجه که آب از کرک و پرش سرازیر بود گفت: من که جیک‌جیک می‌کنم برات، بذارم برم؟
مورچه گفت: اوسگل این دیالوگ مال داستان «خونه مادربزرگه» س، الان تو داستان قارچیم! بیا بتمرگ این زیر تا بارون بیشتر از این عقلتو نَشُسته!
سپس یک روباه نزدیک قارچ رسید و گفت: داره توفان می‌شه، بذارین منم بیام زیر قارچ.
مورچه و موش و جوجه گفتند: آخه اینجا جا برات تنگه.
روباه گفت: عیبی نداره، من هرروز با مترو می‌رم این‌ور اون‌ور، عادت دارم.
ناگهان دلفینی از پشت قارچ سر برافراشت و فریاد زد: تو رو خدا منم جا بدین، سیل داره منو می‌بره.
مورچه با تعجب پرسید: تو اصلاً تو خشکی چه گوهی می‌خوری؟ (مورچه‌ها وقتی خیس می‌شوند اعصابشان به هم می‌ریزد)
دلفین گفت: من دلفین خلیج‌فارسم. با بروبچ اومده بودیم اینجا خودکشی کنیم، بارون و سیل نمی‌ذاره!
سپس یک دُرنا کنار قارچ به زمین نشست و به مورچه گفت: من آخرین درنای مهاجر سیبری هستم. داشتم به بندر انزلی مهاجرت می‌کردم که بارون گرفت. اگه من بمیرم، گونه ما …
مورچه حرف او را قطع کرد و گفت: خُبه خُبه نمی‌خواد چُس‌ناله کنی؛ بیا یه جا واسه خودت پیدا کن تا نسلت منقرض نشده.
و به همین منوال خرس و گراز و کرگدن و شیر با پنج ماده و یازده توله‌اش و گله پانصدنفری شترها و چند هزار فلامینگو مهاجر به هر ضرب‌وزوری بود خود را زیر قارچ چپاندند.
باران که بند آمد مورچه گفت: چه جالب! چطور همه‌مون زیر این قارچ جا شدیم؟ اولش که برای خود منم تنگ بود؟
روباه پاسخ داد: تنگ نبود؛ ادای تنگا رو درمی‌آوُرد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *