نقشه افغانستان
هم‌رسانی کنید

خوانشی بر رویداد سقوط افغانستان

بهداد دالوندی

کمتر ایرانی‌ای را می‌شناسم که پس از سقوط افغانستان به دست طالبان آشفته نشده باشد. کافی است چرخی در فضای مجازی بزنیم و نظرات مردم عادی – و نه آن دسته از افرادی که سخنانشان با مواضع و منافع سیاسی‌شان گره خورده – را ببینیم. پر است از انواع ابراز تأسف، هم‌دردی، دلداری، کارزارهای اجتماعی و … .

اما آنچه در میان همه این فعالیت‌ها و ابراز نظرهای اجتماعی نمود بیشتری دارد (از نظر من) نوعی احساس مشترک «هم‌دردی» است. هم‌دردی نه به معنای جاافتاده دلداری و تسلیت و … که به معنای دقیق کلمه «تجربه درد یکسان»! حالا سؤال این است که مگر ما (ایرانی‌ها و افغان‌ها) در پس این اتفاق درد مشترکی را تجربه می‌کنیم؟ قطعاً این‌طور نیست. نه کشور ما به دست گروه‌هایی همچون طالبان افتاده و نه نسل ما در گذشته نزدیک چنین تجربه‌ای داشته.

اگرچه بعضی‌ها حاکمیت طالبان بر افغانستان را تکرار تجربه انقلاب ۵۷ ایران و تسلط روحانیان بر حکومت می‌دانند اما این مقایسه از اساس ایراد دارد. انقلاب ایران در زمان وقوع، خواستی ملی بود که رضایت و شادی عامه مردم را به دنبال داشت اما فتح افغانستان توسط طالبان، افغان‌ها را تا فرار به قیمت آویزان شدن از هواپیما پیش برد. مورد دیگر این‌که انقلاب ایران از لحاظ ساختار، واقعاً یک انقلاب بود اما افغانستان – جدای از اتفاقات پشت پرده – به‌صورت کاملاً نظامی فتح و تصرف شد.

اشتراکات فرهنگی و زبانی نیز نمی‌تواند به‌تنهایی دلیل کافی برای این تجربه حس هم‌دردی باشد هرچند ممکن است در شدت آن سهمی داشته باشد. چراکه در حکومت قبلی طالبان بر افغانستان، به‌رغم خشونت و سبعیت بیشتر و ارتکاب جنایات فجیع‌تر، با اینکه احساسات ایرانیان متأثر شد، اما جنس آن تأثر بیشتر از نوع ترحم و دلسوزی بود تا «هم‌دردی».

من معتقدم اگر به دنبال ریشه‌های این هم‌دردی هستیم، باید این درد مشترک را در رویدادی جستجو کنیم که شباهت‌های بیشتری به حادثه سقوط افغانستان داشته باشد. به عقیده من سقوط غیرمنتظره حکومت افغانستان با ارتشی سیصد هزارنفره، مجهز، مدرن و آموزش‌دیده، در برابر هفتاد هزار طالب ژنده‌پوش و بدوی که حداکثر امکاناتشان سلاح‌های سبک و موتورسیکلت بود، برای ناخودآگاه جمعی ایرانی، تداعی‌کننده سقوط امپراطوری عظیم ایران (ساسانی) به دست اعراب بیابانگرد و پابرهنه سپاه اسلام بود. هر دو رویداد را به‌راحتی می‌توان در یک جمله توصیف کرد: «سقوط باورناپذیر یک تمدن قدرتمند پارسی به دست سپاهیان بدوی اسلام».

درواقع از نظر من، حادثه افغانستان، یک عقده حقارت (نسبت اعراب) را که در روان جمعی ایرانی ریشه دوانده است، بعد از یک و نیم قرن برانگیخته است. نمودهای متعددی از این عقده حقارت را در رفتارهای روزانه مردم ایران می‌توان دید، مانند به کار بردن عباراتی چون «سوسمارخور»، «پابرهنه» و … درمورد اعراب کشورهای همسایه یا اهمیت دوچندان نتیجه بازی‌های فوتبال مقابل تیم‌های عربی و یا حتی تجلی بی‌تعارف آن در آثار ادبی (مثل شعر: ز شیر شتر خوردن و سوسمار …).

در یک جمع‌بندی کلی، به عقیده من سقوط افغانستان به دست طالبان، برای ناخودآگاه جمعی ایرانی، تداعی‌کننده سرنگونی تمدن عظیم پارسی توسط اعراب یک و نیم قرن پیش است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *