هم‌رسانی کنید

دست‌وپایش را به تختی بسته بودند و کل بدنش از سر تا پا انگار در چیزی مثل کفن پیچیده و به کف تخت دوخته شده بود. نمی‌توانست جابجا شود. به‌سختی یک چشمش را باز کرده بود که با آن هم همه‌چیز را تار می‌دید. چند نظامی دوره‌اش کرده بودند. یکی از آن‌ها داشت دستگاه شکنجه را که کنار تخت قرار داشت و فقط چراغ‌های روشنش را به‌سختی می‌توانست ببیند، بررسی می‌کرد. چیزهایی مثل سیم، فنر یا لوله از آن دستگاه به بدنش وصل شده بود.
فرهاد حسابی وحشت کرده بود. لابه‌لای تاری چهره‌ها یکی از آن سه نظامی را که یک زن بود دید که با کاغذ و قلمی در دست رفت و روی یک صندلی نزدیک تخت او نشست و آماده نوشتن چیزی شد. ترس تمام وجودش را گرفته بود؛ یعنی از جانش چه می‌خواستند.
نظامی دیگر که از لحن بیانش پیدا بود مافوق آن دوتای دیگر است رو به زن کرد و گفت: سرگروهبان!
زن نظامی با صدای نازکش پاسخ داد: بله قربان؟
من سعی می‌کنم ازش حرف بکشم؛ تو اعترافاتشو یادداشت کن. سعی کن چیزی رو جا نندازی.
بله قربان.
و بعد رو به نظامی دیگر که گویا اپراتور دستگاه شکنجه بود و کنار آن ایستاده بود کرد و گفت: همه‌چیز آماده‌س سروان نجاتی؟
بله قربان.
پس یه‌بار دیگه شروع می‌کنیم.
این را گفت و رفت ایستاد بالای سر فرهاد و خیره شد به او. کمی براندازش کرد و دوباره رو به سروان نجاتی گفت: اسلحه رو که آوردی؟
سروان نجاتی دست در جیب یونیفرمش کرد و یک اسلحه کمری کوچک بیرون آورد و به فرمانده نشان داد و گفت: بله قربان؛ همرامه.
فرمانده گفت: مسلحش کن.
سروان از جیب دیگرش فشنگی درآورد و با کمی ور‌رفتن آن را در لوله تفنگ جاسازی کرد. سپس رو به فرمانده کرد و گفت: آماده شلیکه قربان.
فرمانده گفت: خوبه؛ آگه دوباره خواست دربره سریع به‌ش شلیک کن.
دوباره رویش را برگرداند و به فرهاد خیره شد. یک دستش را روی پیشانی او گذاشت و با شصتش پلک او را بالا داد و گفت: می‌خوای اعتراف کنی یا نه؟
فرهاد ترسیده بود. نمی‌توانست حرف بزند. حتی نمی‌توانست دادوبیداد کند. نفسش هم به‌سختی بالا می‌آمد و چیز زیادی به خاطر نمی‌آورد جز این‌که چند روز است که مدام می‌خواهند با شکنجه از او اعتراف بگیرند.
سعی کرد دوروبرش را برانداز کند. در یک ضلع اتاق متوجه پنجره‌ای بزرگ شد که پشت آن چند نظامی با یونیفرم تمام مشکی – شبیه لباس گارد ضد شورش – به خط شده بودند. یکی از آن‌ها چسبیده به پنجره روی صندلی نشسته بود و یکی دیگر به حالت خبردار کنارش ایستاده بود. هردو به داخل چشم دوخته بودند. به‌سختی صدایشان را می‌شنید. از لابه‌لای حرف‌هایشان شنید که:
پس این افسرها چه غلطی می‌کنن؟ چرا مُقُرش نمی‌آرن؟
صبور باشید قربان. ایشالا این‌دفعه مُقُر می‌آد.
فرهاد احساس کرد بهتر است هر جور شده از آنجا فرار کند. چند بار سعی کرد از جایش بلند شود ولی هر بار جریان شدیدی از درد که انگار از دستگاه شکنجه به بدنش وارد می‌شد و می‌رفت که تمام استخوان‌هایش را بشکند متوقفش می‌کرد؛ اما وضعیت دیگر قابل‌تحمل نبود. تصمیم گرفت هر طور هست خود را از دست آن‌ها خلاص کند. شروع کرد به تکان‌تکان خوردن‌های سریع تا بلکه بندهایش را باز کند. با تمام توان و با درد زیاد خود را به چپ و راست می‌غلتاند.
فرمانده تا این وضع را دید با دستپاچگی فریاد زد: داره فرار می‌کنه! داره فرار می‌کنه! دوباره می‌خواد فرار کنه! سروان نجاتی! اسلحه رو بیار. باید سریع به‌ش تیر بزنی.
زن گروهبانی که مشغول یادداشت‌برداری بود سریع کاغذ و قلمش را به کناری انداخت و از روی صندلی‌اش جستی زد و دست فرهاد را که تقلا می‌کرد خود را آزاد کند محکم گرفت. فرمانده هم دست دیگرش را نگه داشته بود و درحالی‌که تلاش می‌کرد مانع تکان‌خوردنش شود داد زد: نجاتی! بزن دیگه.
سروان نجاتی نزدیک آمد، تفنگ را که از قبل مسلح کرده بود به سمت بالا گرفت، با دست دیگرش ضامن آن را آزاد کرد و از روان بودن ماشه مطمئن شد. بعد سریع دستش را پایین آورد و شلیک کرد به بازوی فرهاد. فرهاد بدنش سِر شد، چشم‌هایش سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمید.


ساعت حدود ۹ صبح بود. فرهاد داشت وسایل پیکنیک را در صندوق‌عقب ماشین که توی کوچه جلوی در ساختمان پارک شده بود می‌گذاشت و هم‌زمان به کابوس دیشب فکر می‌کرد. چند شبی بود که گرفتار این کابوس شده بود و علتش را نمی‌دانست. زیرانداز را که داخل خودرو می‌گذاشت همسرش غزاله را دید که با سبد چای و تنقلات در یک دستش و کتابی در دست دیگرش پایین آمد و کنار او نزدیک ماشین ایستاد. سبد وسایل چای را روی زمین گذاشت و گفت: بیا اینارم بذار.
فرهاد نگاهی به ساعتش کرد و گفت: پس آیدا چرا نمی‌آد؟ ناسلامتی به‌خاطر اون جوجه داریم می‌ریما!
غزاله لبخندی زد و گفت: می‌آد. نسرین داره لباسشو می‌پوشونه.
فرهاد رفت توی خودش و چیزی نگفت. غزاله صورتش را نزدیک صورت او آورد و زل زد توی چشم‌هایش و بعد از مکثی کوتاه گفت: چرا دمقی؟ دوباره اون کابوس اومد سراغت؟
فرهاد سری به نشانه تأیید تکان داد اما حرفی نزد. غزاله گفت: چرا یه وقت از دکتر مشاورت نمی‌گیری؟ فرهاد گفت: چیز مهمی نیست. احتمالاً خلقم به هم ریخته. خودش چند روز دیگه خوب می‌شه.
بازم همون آدم‌فضایی‌ها؟
نه این‌دفعه نظامی بودن.
اینا چی می‌خواستن؟
همون داستان همیشگی. باید به قتل دو نفر اعتراف می‌کردم.
غزاله خنده شیطنت‌آمیزی کرد و گفت: خب چرا یه‌بار اعتراف نمی‌کنی راحت شی؟ شاید دیگه نیومدن سراغت و از شر این کابوس رها شدی.
فرهاد لبخندی از سر استیصال زد و گفت: آره کاش واقعاً دست خودم بود. حالا ولش کن. امروزو بچسب که تا خود آبعلی باید «کی می‌رسیم، کی می‌رسیم»های آیدا رو تحمل کنیم.
غزاله با خنده گفت: عشق منه جوجه!
فرهاد رفت تا ماشین را روشن کند اما قبلش سرش را از کنار چرخ جلو برد زیر ماشین و خوب برانداز کرد. غزاله پرسید: چی شده؟ باز ترمزش روغن‌ریزی داره؟ مگه اون‌دفعه که خراب شد نگفتی سر راه تو خیابون دماوند درستش می‌کنی؟
فرهاد گفت: چرا. درستش کردم. مگه خودت نبودی؟ الانم فقط خواستم مطمئن شم.
غزاله با تعجب گفت: کی درستش کردی؟ یادم نمی‌آد!
فرهاد با خنده کنایه‌آمیزی جواب داد: اون‌وقت به من بگو بی‌حواس. انقدر با اون بزغاله شیطونی می‌کنین توماشین که نه برا من حواس می‌ذارین نه واسه خودت.
بعد کمی سگرمه‌هایش رفت توی هم و گفت: پس این نسرین چی‌کار می‌کنه. بگو آماده‌ش کنه دیگه.
در حیاط باز شد و آیدا با پرستارش نسرین از در آمدند بیرون. آیدا با کوله خرگوشی صورتی و کلاه و دستکش بافتنی دستش را از دست نسرین آزاد کرد و به سمت ماشین دوید. خودش را به‌زور انداخت توی بغل فرهاد و شروع کرد به لوس کردن و درحالی‌که صورت فرهاد را ماچ‌باران می‌کرد گفت: بابایی امروز دیگه حتماً بریم آبعلی‌آ، قول دادی.
فرهاد دخترش را از این بغل به آن بغل انداخت و گفت: آره بابایی، داریم می‌ریم دختر گلم برف‌بازی کنه.
بعد در عقب ماشین را باز کرد و آیدا را روی صندلی گذاشت و رو به غزاله گفت: مامانش! بشین بریم.
غزاله نشست صندلی جلو و کتابش را باز کرد و مشغول خواندن شد. فرهاد نگاهی به کتاب انداخت و گفت: جدیده؟
آره تازه شروع کردم.
اسمش چیه؟
تعالیم کنفوسیوس.
زدی تو کار فلسفه؟
نه. یکی به‌م معرفی کردش.
فرهاد استارت زد و ماشین روشن شد. در حال خداحافظی با نسرین بودند که آیدا از صندلی عقب داد زد: بابایی شیشه رو بده پایین این پروانه‌هه بره بیرون.
فرهاد درحالی‌که شیشه را پایین می‌کشید با تعجب گفت: پروانه؟ این وقت سال؟
داشتند آرام‌آرام از خانه دور می‌شدند که نسرین کمی از میان چارچوب در حیاط بیرون آمد و همان‌طور که تصویر چهره نگرانش در آینه‌بغل ماشین کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شد می‌گفت: آقا فرهاد یادتون نره قبل از جاده هراز ترمزشو درست کنین!
فرهاد تعجب کرد. او که چند روز پیش این کار را کرده بود؛ پس تأکید نسرین برای چه بود؟


نسرین به بیمارستان آمد و در کنار ملاقات‌کنندگان که جلوی شیشه ICU صف کشیده بودند ایستاد. داخل ICU یک پزشک و دو پرستار مرد و زن بالای سر بیمار بودند. پرستار زن با کاغذ و قلمی در دست رفت و روی یک صندلی نزدیک تخت بیمار نشست و آماده نوشتن چیزی شد. پزشک رو به پرستار زن کرد و گفت: خانم قاسم‌پور!
پرستار با صدای نازکش پاسخ داد: بله آقای دکتر؟
من سعی می‌کنم باش حرف بزنم؛ تو پارامترای حیاتی‌شو یادداشت کن. سعی کن چیزی رو جا نندازی.
بله آقای دکتر.
و بعد رو به پرستار دیگر که گویا اپراتور دستگاه احیاء و مراقبت بود و کنار آن ایستاده بود کرد و گفت: همه‌چیز
آماده‌س آقای نجاتی؟
بله آقای دکتر.
پس یه‌بار دیگه شروع می‌کنیم.
این را گفت و رفت ایستاد بالای سر بیمار و خیره شد به او. کمی براندازش کرد و دوباره رو به پرستار نجاتی گفت: آمپولو که آوردی؟
پرستار نجاتی دست در جیب روپوشش کرد و یک شیشه آمپول کوچک بیرون آورد و به دکتر نشان داد و گفت: بله آقای دکتر، همرامه.
دکتر گفت: آماده‌ش کن.
پرستار از جیب دیگرش سرنگی درآورد، آمپول را شکست و محتویاتش را با سرنگ کشید. سپس غلاف سوزن را روی سرنگ گذاشت. بعد رو به دکتر کرد و گفت: آماده تزریقه آقای دکتر.
دکتر گفت: خوبه؛ آگه دوباره خواست تشنج کنه سریع به‌ش تزریق کن.
دوباره رویش را برگرداند و به فرهاد خیره شد. یک دستش را روی پیشانی او گذاشت و با شصتش پلک او را بالا داد و گفت: می‌تونی حرف بزنی یا نه؟
بیمار چیزی نمی‌گفت اما حرکات مردمک چشمش از هشیاری اندکش حکایت می‌کرد.
پشت شیشه ICU همه بستگان نزدیک جمع شده بودند. مادر فرهاد چسبیده به پنجره، روی صندلی چرخ‌دار نشسته بود و نسرین کنارش ایستاده بود. هردو به داخل چشم دوخته بودند. به‌سختی صدایشان درمی‌آمد. پیرزن گفت: پس این دکترا چه غلطی می‌کنن؟ چرا به هوشش نمی‌آرن؟
نسرین جواب داد: صبور باشید مادر. ایشالا این‌دفعه به هوش می‌آد.
پزشک داشت تلاش می‌کرد با فرهاد ارتباط برقرار کند که ناگهان بدن فرهاد شروع به لرزیدن کرد. پزشک فریاد زد: داره تشنج می‌کنه! داره تشنج می‌کنه! دوباره می‌خواد تشنج کنه! پرستار نجاتی! آمپولو بیار. باید سریع به‌ش آمپول بزنی.
خانم قاسم‌پور که مشغول یادداشت‌برداری بود سریع کاغذ و قلمش را به کناری انداخت و از روی صندلی‌اش جستی زد و دست فرهاد را محکم گرفت. دکتر هم دست دیگرش را نگه داشته بود و درحالی‌که تلاش می‌کرد مانع تکان‌خوردنش شود داد زد: نجاتی! بزن دیگه.
پرستار نجاتی نزدیک آمد، سرنگ را که از قبل آماده کرده بود به سمت بالا گرفت، با دست دیگرش غلاف سوزن را
برداشت و از بی‌هوا بودن سرنگ مطمئن شد. بعد سریع دستش را پایین آورد و سوزن را زد توی بازوی فرهاد. فرهاد بدنش سِر شد، چشم‌هایش سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمید.
نسرین درحالی‌که اشک‌هایش را با آستین مانتوی مشکی‌رنگش پاک می‌کرد زیرلب با خود گفت: می‌دونستم یادش می‌ره ترمزو درست کنه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *