هم‌رسانی کنید

مشکل زندگی این است که از اساس معنایی ندارد اما سرشار از «توهم معنا» است. انسان برای هدف و معنی زندگی‌اش زنده نیست. او زنده است چون برای «زنده ماندن به هر قیمتی» طراحی شده است. وقتی از طراحی صحبت می‌کنیم منظور غرایز و مکانیسم‌های زیستی و مادرزادی‌ای هستند که توهم معنا را در انسان ایجاد می‌کنند. «غریزه بقا» به طور خاص مانع خلاصی انسان از زندگی حتی در نکبت‌بارترین شرایط می‌شود و «مکانیسم‌های دفاعی»اش این فرایند را با نام «معنا»، «امید»، «توکل به قدرتی ماورایی» یا … برای او می‌آراید. تمام آنچه با عناوینی چون «معنی»، «هدف»، «انگیزه»، «جاه‌طلبی»، «امید به آینده» یا … در زندگی انسان نمود پیدا می‌کند صرفاً تجلی‌ای از «تلاش در جهت بقا» است که مکانیسمی است غریزی و نه معنوی و در تمام گونه‌های زیستی از باکتری تا نهنگ وجود دارد.
حتی رفتارهایی با صورت فداکارانه یا انتحاری نیز – آن‌طور که شوپنهاور می‌گوید – شکلی از غریزه بقا هستند برای حفظ «گونه خود» به‌جای حفظ «خویشتن خود».
اگر وجه تمایز انسان امروزی از اجداد حیوان‌گونه‌اش را – با اقتباس از آنچه فروید می‌گوید – توانایی عبور از بسیاری از غرایز اولیه – همچون سکس و خشونت – و پس زدن آن‌ها بدانیم، پس برای «انسان‌تر» شدن باید بتوانیم بر سایر غرایز اولیه شامل غریزه بقا و مکانیسم‌های دفاعی هم غلبه کنیم و آن‌ها را به کنترل خود درآوریم. از این منظر انسان متعالی انسانی است «فرا غریزی» که هرگاه به این نتیجه برسد که زندگی ارزش زیستن ندارد، بتواند بی‌ترس و دغدغه خود را از بند آن رها کند. در چنان شرایطی اگر انسان هنوز دلیلی برای زیستن داشت، آنگاه شاید بتوان گفت به «معنایی برای زیستن» دست یافته است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *