هم‌رسانی کنید

لباسی راه‌راه به تن دارم و روی یک صندلی چوبی در سالنی بزرگ ونسبتاً شلوغ نشسته‌ام. انگار که از خواب عمیقی بلند شده باشم، گیج و خواب‌آلود به اطرافم نگاه می‌کنم. روبرویم میزی بزرگ در ارتفاعی بالاتر از کف سالن قرار گرفته که باید جایگاه آدم مهمی باشد اما کسی پشت آن نیست.

مبهوتم. اینجا کجاست؟ من برای چی اینجا هستم؟ برمی‌گردم و پشت‌سرم را نگاه می‌کنم. چند متر عقب‌تر جمعیت زیادی روی چندین ردیف صندلی تا انتهای ناپیدای سالن نشسته و باهم پچ‌پچ می‌کنند. همه‌جور آدم بینشان هست؛ زن، مرد، بچه، پیرزن و حتی نوزاد. از کراواتی تا زباله‌گرد، از دختر روبنده‌دار تا زن بی‌حجاب و عجیب این‌که رو پوست بدن و صورت خیلی از آنها آثار سوختگی به چشم می‌خورد. وضعیت به‌هم‌ریخته‌ای دارند انگار از جهنم فرار کرده باشند. نمی‌دانم چه خبر است اما معلوم است که همه منتظرند. منتظر یک نمایش، یک اتفاق یا چیزی از این دست.

صدای همهمه جمعیت هر لحظه بیشتر می‌شود. سعی می‌کنم از لابه‌لای حرف‌هایشان بفهمم چه خبر است. صحبت‌هایشان را می‌شنوم اما زبانشان را نمی‌فهمم. با دودلی تصمیم می‌گیرم از آنها بپرسم موضوع چیست. به یکی خیره می‌شوم؛ با بغض و خشم نگاهم می‌کند گویی از من کینه‌ای به دل دارد. چهره‌اش آشناست اما به یاد نمی‌آورم کجا دیده‌امش. جرأت نمی‌کنم با او صحبت کنم. به دیگری رو می‌کنم. او هم آشنا به نظر می‌رسد اما به جا نمی‌آورمش. نگاه او هم غضب‌ناک است. همین‌طور به چند نفر دیگر خیره می‌شوم. ترس برم داشته و نمی‌توانم صحبت کنم. بعضی‌هاشان با انگشت اشاره مرا نشان می‌دهند. انگشت‌های اشاره‌ای که همه‌شان چسب زخم دارد. حس عجیب ترسی که ندانی از چیست توان صحبت را از من گرفته. صدای همهمه جمعیت هر لحظه بیشتر می‌شود و ترس من را شدیدتر می‌کند.

خدایا این‌ها کی‌اند؟ حرفشان چیست؟ اصلاً به چه زبانی صحبت می‌کنند؟ چرا این‌جور با نفرت من را به هم نشان می‌دهند؟ نکند دارند درباره من حرف می‌زنند؟ آه، بله! انگار همین‌طور است. موضوع صحبتشان منم. دارند با اعتراض چیزی به من می‌گویند یا شاید هم فقط فحش می‌دهند.

احساس خطر می‌کنم؛ نکند بلایی سرم بیاورند. باید فرار کنم اما از کجا؟ برمی‌گردم و دوباره به روبرو و آن میز بزرگ نگاه می‌کنم. صدا ناگهان محو می‌شود. سکوت آرامش‌بخشی حاکم می‌شود و کمی بر ترسم غلبه می‌کنم اما همچنان مبهوت و متعجبم. آن همهمه و شلوغی چه شد؟

دوباره به پشت‌سرم نگاه می‌کنم. همان جمعیت، همان همهمه، همان صحبت‌های نامفهوم ترسناک! از ترس سریع به جلو برمی‌گردم و بی‌اختیار به زمین خیره می‌شوم. صدا دوباره محو می‌شود.

آرام آرام در سکوت محیط به خودم مسلط می‌شوم. خواب‌آلودگی از سرم پریده و هشیاری‌ام را تا حدودی به دست آورده‌ام. زیرچشمی به اطراف نگاه می‌کنم. به فرار فکر می‌کنم اما روبرویم هیچ دری نیست. به خاطر نمی‌آورم از کجا به این سالن آمده‌ام یا آورده‌اندم. اگر دری وجود داشته باشد حتماً در انتهای سالن است که برای عبور از آن باید از میان جمعیت پشت‌سرم رد شوم؛ ولی حتی جرئت ندارم به پشت‌سرم نگاه کنم. خدایا من اصلاً چرا اینجا هستم؟ اصلاً اینجا کجاست؟

در همین خیالات هستم که ناگهان با صدای اصابت جسمی سخت به سطحی چوبی به خودم می‌آیم. بالا را نگاه می‌کنم. دو مرد را با لباس رسمی و موقر می‌بینم که پشت آن میز بزرگ قرار گرفته‌اند و چهره‌هاشان خیلی آشنا به نظر می‌رسد؛ اما نمی‌دانم کی و کجا آنها را دیده‌ام. آثار سوختگی روی صورت آنها هم پیداست. یکی از آنها در حالی که چکشی چوبی در دست دارد با صدای بلند اعلام می‌کند: «جلسه رسمی‌ست!».

تازه دارد چیزهایی دستگیرم می‌شود. اینجا دادگاه است و آن مرد چکش‌به‌دست هم لابد قاضی! اما دادگاه چه کسی‌ست؟ متوجه دو نفر آدم جدید در کنار خودم می‌شوم؛ سمت چپم مردی بسیار شیک‌پوش با کت‌شلوار و کراوات و پیراهن مشکی و کفش تمام چرم و ساعت دست‌ساز سوئیسی که مشخص بود همگی از بهترین و گران‌ترین برندها هستند و سمت راستم پسری جوان با روپوشی سفیدرنگ که یک گوشی پزشکی از گردنش آویزان است و یک گوی اسفنجی قرمز به بینی‌اش چسبیده و صورت بزک‌کرده‌اش را شبیه دلقک‌ها کرده. به نظر می‌رسد پزشک یا پرستار باشد اما چرا خودش را به شکل دلقک‌ها درآورده؟

قاضی با چکشش ضربه‌ای دیگر به میز می‌کوبد و می‌گوید: «متهم! لطفاً در جایگاه قرار بگیرید».

زیرچشمی دوروبر را می‌پایم تا ببینم متهم کیست اما کسی از جایش بلند نمی‌شود. جوان مشکی‌پوش آرام به بازویم می‌زند و می‌گوید: «آقای نخست‌وزیر، لطفاً به جایگاه تشریف ببرید».

نخست‌وزیر؟! منظورش منم؟ به چهره‌اش نگاه می‌کنم. چقدر شبیه من است! آیا برادرم است؟ آیا اصلاً برادری دارم؟

خاطره‌ای تار و محو از ذهنم می‌گذرد. کودک بودم و با سرعت از راه‌پله مارپیچ داخل خانه ویلایی‌مان بالا می‌رفتم تا از برادر کوچک‌ترم که دنبالم راه افتاده بود تا ماشین اسباب‌بازی‌ام را بگیرد فرار کنم. جزئیات را به خاطر نمی‌آورم ولی یادم هست که دعوایمان شد و نمی‌دانم چی شد که او را هل دادم و از پله‌ها پایین افتاد و مرد.

اما نه، فکر کنم این را خواب دیده بودم. ما هرگز ویلایی با راه‌پله مارپیچ نداشتیم. تا جایی که به خاطر می‌آورم کودکی من در یک خانه محقر روستایی سپری شده بود و تنها داریی‌مان هم یک گاو بود که من برای سرگرمی به جانش می‌افتادم و با او گاوبازی می‌کردم.

اما نه، شاید این را هم خواب دیده‌ام. این فکرهای پراکنده اعصابم را به هم ریخته. نمی‌دانم رؤیا بوده‌اند یا واقعیت. نکند دچار توهم شده‌ام؟ نمی‌توانم به حافظه‌ام اعتماد کنم. دوباره به جوان مشکی‌پوش نگاه می‌کنم. لبخندی می‌زند، جلوتر می‌آید و زیر گوشم می‌گوید: «آقای نخست‌وزیر، من وکیل‌مدافع شما هستم و وضعیت شما را به‌خوبی درک می‌کنم. لطفاً فقط به جایگاه بروید و بقیه چیزها را به من بسپارید. می‌دانم احتمالاً چیز زیادی به خاطر نمی‌آورید».

این را می‌گوید و با دست من را به سمت جایگاه هدایت می‌کند.

قاضی رو به من می‌کند و می‌گوید: «آقای نخست‌وزیر، این جلسه چهارم دادگاه شماست. آیا به اتهام خود واقفید؟».

با بهت و ناباوری سری به علامت نفی تکان می‌دهم و می‌گویم: «می‌شود بگویید اینجا چه خبر است؟».

قاضی رو به مردی که کنارش نشسته می‌کند و می‌گوید: «آقای دادستان، لطفاً بفرمایید».

دادستان رو به من می‌کند و با صدایی بلند و آمرانه می‌گوید: «شما با شکایت مدعی‌العموم و به اتهام فراموشی به دادگاه فراخوانده شده‌اید و تاکنون سه جلسه از دادگاه شما سپری شده است. در آخرین جلسه وکیل‌مدافع شما ادعا کرد که فراموشی شما صرفاً ناشی از زوال حافظه بوده و نباید جرم تلقی شود؛ اما این ادعا مورد پذیرش دادگاه قرار نگرفت و قرار شد در این جلسه گزارش پزشکی قانونی بررسی شود».

سپس رو به قاضی می‌کند و می‌گوید: «ریاست محترم دادگاه، بنده در جایگاه دادستان معتقدم همین به یاد نیاوردن‌های ایشان، دلیل کافی برای اثبات اتهام فراموشی ایشان است و متهم باید مجرم شناخته شده و به اشد مجازات محکوم شود».

مرد مشکی‌پوش که ادعا می‌کرد وکیل‌مدافع من است رو به قاضی می‌ایستد و می‌گوید: «اعتراض دارم!» و با اجازه قاضی ادامه می‌دهد: «جناب قاضی، موکل من مرتکب فراموشی نشده و صرفاً مشکل زوال حافظه دارد. موکل من مجرم نیست، بیمار است. من از شما اجازه می‌خواهم که به نکات قابل‌تأملی که در گزارش پزشکی قانونی اشاره شده توجه کنید».

سپس از نماینده پزشکی قانونی – همان جوان که روپوش سفید به تن دارد، با آن دماغ مسخره‌اش – درخواست می‌کند که گزارش پزشکی قانونی را قرائت کند. او نیز قیام می‌کند و با اجازه قاضی شروع به خواندن گزارش می‌کند. عجیب است؛ او هم به‌شدت شبیه من است البته شبیه کودکی‌هایم. صدایش را می‌شنوم که می‌گوید: «ریاست محترم دادگاه، طبق بررسی سابقه پزشکی متهم و بر اساس آزمایش‌های انجام‌شده، یک اختلال ژنتیکی نادر که از طریق وراثت منتقل می‌شود در ایشان مشاهده شده که بعضی از پزشکان معتقدند این مشکل در شرایط تنش‌های عصبی ناشی از فشار کار زیاد در مسئولیت‌های حساس و کلیدی می‌تواند منجر به نوعی خاص از بیماری زوال حافظه شود که شباهت زیادی با فراموشی دارد و با توجه به این‌که متهم چند دوره پیاپی نخست‌‌وزیر بوده و …».

من از شدت فشار عصبی ناشی از تعجب، ناباوری و به یاد نیاوردن گذشته به خودم می‌پیچم و تن و بدنم م‌لرزد. صدای نماینده پزشکی قانونی برایم ضعیف و ضعیف‌تر می‌شود. واژه‌ها دیگر مفهوم نیستند. انگار فقط نویز پس‌زمینه است. چشمانم سیاهی می‌رود. محیط تاریک و تاریک‌تر می‌شود. سرم گیج می‌رود و انگار زمان برایم متوقف می‌شود.

به خودم که می‌آیم دویاره روی صندلی‌ام نشسته‌ام. سالن خالی است و تنها وکیلم کنارم نشسته. دو سرباز هم کمی دورتر ایستاده‌اند و با هم گپ می‌زنند. می‌پرسم: «اینجا چه خبر است؟»

وکیلم به آرامی می‌گوید: «قربان، درکتان می‌کنم. شما چیزی به یاد نمی‌آورید و من هر جلسه باید اتفاقات را برایتان بازگو کنم. این جلسه چهارم دادگاه شما بود که به پایان رسید. به نتیجه دلخواه نرسیدیم اما من موفق شدم باز هم کمی زمان بخرم».

می‌پرسم: «اتهام من چیست؟ چه جرمی مرتکب شده‌ام».

  • فراموشی قربان!
  • فراموشی؟ نمی‌فهمم!
  • فکر می‌کنم خیلی واضح است.
  • از کی تا حالا فراموشی جرم شده؟
  • همیشه جرم بوده قربان.
  • پس چرا من یادم نمی‌آید؟
  • شما خیلی چیزها یادتان نمی‌آید. اصلاً به همین دلیل اینجا هستیم.
  • می‌شود دقیق بگویی من چه جرمی کرده‌ام؟

به جلو خم می‌شود، صندلی‌اش را کمی جابجا می‌کند و به‌آرامی به آن تکیه می‌دهد. یک بسته سیگار کاپیتان‌بلک از جیبش درمی‌آورد، چند نخش را بیرون می‌کشد و به من تعارف می‌کند. برنمی‌دارم. خودش یکی را برمی‌دارد و بسته را در جیبش می‌گذارد. روشنش می‌کند و در حین پک زدن می‌گوید: «داستانش طولانی است. خلاصه‌اش این است که سال‌ها پیش که شما اولین بار نخست‌وزیر شدید وعده داده بودید کشور را از مصیبت فقر و فساد نجات بدهید. قول‌های زیادی دادید و برنامه‌های مدون ارائه کردید. چنان چشم‌انداز بهشت‌گونه‌ای از آینده کشور ترسیم کرده بودید که مردم به طور خودجوش نام دولت شما را دولت بهشت گذاشته بودند؛ بهشتی که البته هرگز محقق نشد چون دشمنانتان مانع تحقق وعده‌هایتان می‌شدند. بنابراین شما تصمیم گرفتید اول آنها را سر جایشان بنشانید تا بعد با فراغ بال به مسائل کشور برسید اما آنها هرگز دست از سنگ‌اندازی برنداشتند و این باعث شد شما تمام منابع و نیروهای کشور را صرف مبارزه با آنها کنید. شما وعده‌هایتان را فراموش کردید. همین‌طور مردم را و بعدها کشور را. فراموشی شما شدت گرفت و به جایی رسید که جز رسالت تاریخی خود یعنی نجات سرزمین از توطئه‌های آنها چیزی به یاد نمی‌آوردید. راه شما مخالفانی پیدا کرد و در دولت شکاف و چنددستگی ایجاد شد. دولت‌های موازی شکل گرفت، نظامی‌ها کودتا کردند، جنگ داخلی به راه افتاد و سرانجام کشور در جهنم آن جنگ بی‌حاصل سوخت و نابود شد».

چیزی به خاطر نمی‌آورم اما احساس می‌کنم داستانش برایم خیلی آشناست. انگار قبلاً آن را شنیده یا دیده‌ام یا نه، اصلاً آن را زندگی کرده‌ام. تصاویری مبهم با سرعت از ذهنم رد می‌شوند. می‌پرسم: «آنها چه شدند؟».

  • دیگر هرگز دیده نشدند.
  • چه شد که من کارم به اینجا کشید؟
  • خب زمان زیادی از آن موقع گذشته و الان خیلی چیزها عوض شده. دولت آشتی ملی تشکیل شده، قانون اساسی تغییر کرده و مجازات فراموشی خیلی شدیدتر شده.
  • مجازات فراموشی؟ مگر بیماری مجازات دارد؟
  • قربان ما راجع به آلزایمر صحبت نمی‌کنیم؛ جرم شما فراموشی است.
  • حداقل بگو از کی به این فراموشی لعنتی مبتلا شدم؟
  • شما به فراموشی مبتلا نشدید قربان، شما مرتکب فراموشی شدید. متأسفانه ماهیت این جرم طوری است که مجرم هیچ‌وقت آغازش را به یاد نمی‌آورد.
  • دیگر دارم دیوانه می‌شوم. بگو چه بلایی قرار است سرم بیاید؟
  • خیلی خوشبین نیستم اما تلاش می‌کنم به خیر بگذرد. دارم تمام سعیم را می‌کنم تا با دلایل پزشکی قاضی را فریب بدهم و متقاعدش کنم که شما به زوال حافظه مبتلا شده‌اید.خوشبختانه نماینده پزشکی قانونی هم با ماست. دیدید که چطور از شما دفاع می‌کرد. هرچند سخت است اما من مثل همیشه کنارتان هستم.

از حرف آخرش تعجب می‌کنم. منظورش از مثل همیشه چیست؟ اصلاً او کیست که وکالت من را قبول کرده؟ می‌پرسم: «مثل همیشه یعنی چی؟ مگر قبلاً هم وکیل من بوده‌ای؟ کی تو را وکیل‌مدافع من کرده؟»

  • بله قربان. من از همان ابتدا وکیلتان بوده‌ام. شما خودتان من را به عنوان وکیل و مشاور حقوقی‌تان انتخاب کردید.
  • کدام ابتدا؟
  • از همان ایام نوجوانی که تصمیم گرفتید کاندیدای شورای مدرسه شوید تا امروز، در تمام انتخابات‌ها که در آن نامزد بودید، در تمام دادگاه‌هایی که احضار شدید و در تمام مشکلاتی که سر راه پیشرفتتان بوده من مشاور و وکیلتان بوده‌ام. من هیچ‌وقت شما را تنها نگذاشته‌ام و نخواهم گذاشت.
  • شورای مدرسه؟ آها، یک چیزهایی یادم می‌آید. اما چطور ممکن است؟ تو شیرین بیست سال از من کوچک‌تری!
  • خب البته همه اتفاق نظر دارند که من پیر نمی‌شوم. به هر حال چهره همیشه معرف سن و سال نیست.

از جایش بلند می‌شود و می‌ایستد. کمی دولا می‌شود و دستش را روی بازوی من می‌گذارد و می‌گوید: «فکرتان را با این حرف‌ها خسته نکنید. فردا دوباره چیزی یادتان نخواهد بود. بگذارید به جای وقت تلف کردن، ذهنم را روی کارم متمرکز کنم. وقت زیادی نداریم. اگر اتهام فراموشی‌تان اثبات شود دیگر کاری از من برنمی‌آید. جلسه بعد هم‌دیگر را خواهیم دید».

سالن را ترک می‌کند و می‌رود. دو سربازی که دورتر ایستاده بودند به سمت من می‌آیند تا من را ببرند؛ لابد به بازداشتگاه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *