هم‌رسانی کنید

– به خدا حالم خوب نیست. دارم تو تب می‌سوزم. تو رو خدا یه کمکی کنید من بتونم برم دکتر. دارم می‌میرم آقای اسماعیلی.
– خانم شما کی هستید؟
– یه بدبخت. یه بیچاره. به دادم برس آقای اسماعیلی. خرج پدر و بچه‌هام رو می‌دم. سه روزه کار نکردم.یه قرون پول ندارم برم دکتر.
– خانم من شما رو نمی‌شناسم. حداقل بگید من رو از کجا می‌شناسید؟
سارا با شنیدن صدای صحبت‌های حمید به سرعت وارد اتاق شد و خواست چیزی بگوید اما حمید با اشاره دست مانعش شد تا تلفنش را ادامه دهد. صدای سوزناک پشت خط با چند سرفه ادامه داد:
– من شما رو نمی‌شناسم. یه خانمی تو اتوبوس شماره‌تون رو داد و گفت این آقا خیّره. به خدا اگه مجبور نبودم مزاحمتون نمی‌شدم.
– خب حالا از من چه کاری برمیاد؟
– فقط اگه بتونم یه‌جوری برم تا دکتر… دارم می‌میرم به خدا.
حمید مکثی کرد و سپس با لحنی عاجزانه گفت:
– خانم باور کنید…
دوباره مکث طولانی‌تری کرد. خانم پشت خط گفت:
– الو… آقای اسماعیلی؟
حمید ادامه داد:
– ببخشید. الان که کار خاصی نمی‌تونم بکنم. حالا یه شماره کارت برام بفرستید…

***

تلفن که تمام شد، سرش را بالا آورد و متوجه نگاه غمگین و معترض سارا شد. دوباره سرش را پایین انداخت، از اتاق خارج شد و روی راحتی جلوی تلویزیون نشست. صدای زنگ پیامک تلفنش به گوش رسید. برش داشت و با آن مشغول شد.
سارا از اتاق بیرون آمد، کنار حمید روی راحتی نشست و گفت:
– به این هم می‌خوای پول بدی؟
– خب… آره.
– چقدر؟
– صد… صد و پنجاه. چه می‌دونم. انقدر که خودشو تا یه درمونگاهی جایی برسونه.
سارا چهره‌ای جدی و ناراضی به خود گرفت و گفت:
– از کجا می‌دونی مریضه؟ از کجا می‌دونی محتاجه؟ از کجا می‌دونی دروغ نمی‌گه و تلکه‌بگیر نیست؟
حمید سری تکان داد و با صدایی آرام گفت:
– نمی‌دونم. ولی نمی‌تونم بی‌تفاوت هم از کنارش رد شم. اگه یه درصد راست بگه؟ شنیدی چه‌جوری التماس می‌کرد؟ یه لحظه خودت رو بذار جای اون.
– حمید! چرا نمی‌خوای با واقعیت کنار بیای؟ گیرم که راست گفته باشه. اصلاً همه‌شون راست می‌گن، فقیرن، بی‌چاره‌ن. ولی به‌هرحال اون خیریه که تو و دوستات چند سال پیش راه انداخته بودین دیگه وجود نداره. دوستات که بیشترشون از ایران رفتن. خیریه هم که تعطیل شده. تو موندی و یه شماره موبایل که دست‌به‌دست می‌شه بین آدمایی که… معلوم نیست… فقیرن؟ دزدن؟ تلکه‌بگیرن؟ حداقل حالا که خودت هم ورشکسته شدی و شدی راننده اسنپ، دست از این حاتم‌بخشی‌ها بردار! هنوز… هنوز قرضای خودمونو صاف نکردیم.
حمید گوشی‌اش را کنار گذاشت و دست‌هایش را روی شانه‌‌های سارا قرار داد. به چشم‌های اشک‌آلودش خیره شد و با لحنی آرام گفت:
– حق با توئه عزیزم.
سپس دست‌هایش را پایین انداخت و نگاهش را به بالا چرخاند و ادامه داد:
– سخته ولی ناچارم تمومش کنم. تصمیم گرفتم…
ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد. حمید زیرلب گفت:
– باید خودش باشه.
– کی؟
– پیک موتوری.
از جایش بلند شد و گوشی آیفون را برداشت و گفت:
– بله؟… الان میام پایین.
گوشی را گذاشت و به‌سرعت رفت بیرون.

***

چند دقیقه بعد در هال باز شد. حمید با پاکتی در دست وارد شد و روی راحتی نشست و پاکت را روی میز گذاشت. سارا که حالا داشت توی آشپزخانه ظرف می‌شست سرش را به سمت حمید برگرداند و با کنجکاوی پرسید:
– چی آورده بود؟
حمید بدون این‌که پاسخی دهد با عجله پاکت را باز کرد. بسته سیم‌کارتی را از داخل آن بیرون آورد و سیم‌کارت را از قابش جدا کرد. قاب پشت گوشی‌اش را برداشت و بعد از بیرون آوردن باتری، سیم‌کارتش را خارج کرد و سیم‌کارت جدید را داخل آن گذاشت. سارا دوباره پرسید:
– حمید، اون چیه؟ چی‌کار داری می‌کنی؟
حمید باز هم پاسخی نداد. سیم‌کارت قدیمی‌اش را برداشت و به سمت آشپزخانه رفت. آرام سارا را از مقابل ظرف‌شویی به کنار هل داد و کابینت زیر آن را باز کرد. با پا پدال سطل آشغال را فشار داد و درش را باز کرد. چند لحظه‌ای به سیم‌کارتش خیره شد. دستش می‌لرزید. معلوم بود در برزخ بزرگی گیر کرده. کمی با خود یکی‌به‌دو کرد و سرانجام آن را در سطل آشغال انداخت. سپس سرش را به سمت سارا برگرداند و با صدایی غمگین گفت:
– برات میس‌کال می‌ندازم، شماره جدیدمو ذخیره کن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *