هم‌رسانی کنید

به‌ظاهر داشتم به رقصنده‌هایی که با بالاتنه عریان روی سن استریپتیز می‌کردند نگاه می‌کردم اما ذهنم حسابی درگیر بود و درواقع اصلاً اونجا نبودم. خیام یک پیک دیگه برام ریخت و گفت: بخور هم‌سنگر! انقدر فکر نکن. خیلی‌ها مثل تو اولش که میان اینجا شوکه‌اند. بالاخره درست می‌شه.

گفتم: چی بگم والا، توقعم چیز بهتری بود.

خندید و در حالی که پیکش رو به سلامتی من سرمی‌کشید گفت: اگه تو هم مثل من از اولش سودای بهشت نداشتی اینجوری سرخورده نمی‌شدی. اما سخت نگیر، اینجا اون‌قدرها هم بد نیست. حداقل از جایی که ازش اومدی خیلی بهتره.

خنده تلخی تحویلش دادم و گفتم: اون رباعی‌ت چی بود که آخرش می‌گفتی: «سگ به ز من است اگر برم نام بهشت»؟

گفت: اونو ول کن، اینو بچسب که باب الانه.

بعد دستش رو صاف کرد و جام شرابش رو بالا گرفت و با لحنی ادیبانه گفت: «گر یک نفست ز زندگانی گذرد، مگذار که جز به شادمانی گذرد».

بعدش از جاش بلند شد و رفت وسط رقاصه‌هایی که با حرکات وسوسه‌انگیزشون، همه رو حالی به حالی می‌کردند.

***

بعد از این همه وقت که از اون تصادف لعنتی می‌گذره، هنوز آرزو می‌کنم کاش همه این‌ها کابوس‌های بی‌هوشی و کما باشه و بالاخره یک روز توی یک بیمارستان به هوش بیام و ببینم که زنده‌ام و همه‌ش خواب بوده. اما به هر حال باید با مرگ خودم کنار بیام.

اولش خیلی عجیب بود. هیچ‌چی شبیه تصوراتی که ما از مرگ داریم نبود. نه از فشار قبر خبری بود نه از نکیر و منکر نه از پل صراط و نه حتی اون ترازویی که قرار بود اعمال نیک و بد مون رو روش وزن کنند.

از لحظه‌ای که سوت دستگاه نوار قلبم توی بیمارستان ممتد شد و پرستار ملافه رو کشید روی صورتم یک‌هو دیدم جلوی دروازه بهشتم. بهشت که چه عرض کنم! با بلاهت باورنکردنی‌ای منتظر بودم چند تا حوری زیر بغلم رو بگیرند و ببرند توی یک قصر بهشتی که ۷۰ تا اتاق با دیوارهای طلا داره و تو هر اتاقش ۷۰ تا تخت‌ئه و روی هر تخت ۷۰ تا حوری نارپستان انتظار منو می‌کشند و مجامعت با هر حوری ۷۰ سال طول می‌کشه! اما از این خبرها نبود. بعد از کلی انتظار بر «آستان دری که کوبه نداشت» بالاخره دیدم در باز شد و یه لیموزین مشکی‌رنگ با شیشه‌های دودی اومد بیرون و صاف ایستاد جلوی پای من. در عقب به آرومی باز شد و یه آقای جنتلمن و متشخص با کت و شلوار و کراوات مشکی و پیراهن سفید و کفش‌هایی که از تمیزی برق می‌زدند با سر و صورتی اصلاح‌کرده اومد بیرون و با صدای پرطنینی گفت: به بهشت خوش اومدید آقا. بفرمایید!

با اشاره دست از من خواست سوار شم. از نور چهره‌ش حدس زدم که فرشته‌س. پرسیدم: کجا قراره بریم؟

خندید و گفت: بهشت.

من که ذاتاً آدم کم‌رو تعارفی‌ای بودم با این‌که توی دلم داشت قند آب می‌شد، با لحن آرومی پرسیدم: نمی‌خواین اعمال نیک و بدم رو بذارین روی ترازو؟ شاید گناه‌هام سنگین‌تر باشه و جهنمی‌ باشم.

فرشته پوزخندی زد و گفت: دیگه اون‌قدرهام که فکر می‌کنی کیلویی نیست.

بعد هم سرش رو انداخت پایین و زیر لب چیزی گفت که من نفهمیدم؛ اما از اخم صورت و «استغفرالله» گفتن بعدش حدس می‌زنم فحشی لیچاری چیزی بوده. دوباره رو به من کرد و گفت: بشین بریم. شماها از حساب و کتاب معافین.

راننده دور زد و از همون دروازه‌ای که اومده بود بیرون برگشت داخل و حرکت کردیم. چند دقیقه‌ای از حرکت ما نگذشته بود که کنجکاوی امونم رو برید. آروم شیشه سمت خودم رو تا نصفه کشیدم پایین و شروع کردم به برانداز کردن دوروبر. یک طرف تپه‌ بلندی بود که تا نوکش پر شده بود از قصرهای بزرگ و کاخ‌های مجلل با استخر و روف‌گاردن و همه جور امکانات زندگی تجملی. جلوی هرکدومشون هم چند تا ماشین آخرین‌مدل پارک شده بود که شبیهش رو قبلاً روی زمین ندیده بودم. بالا توی آسمون هم چندتایی چترو پاراگلایدر و بالون و هواپیمای تفریحی تک سرنشین و دو سرنشین در حال پرواز بودند. یه‌سری اشیاء پرنده هم بودند که شکل و شمایل عجیبی داشتند و من مثل اون‌ها رو ندیده بودم و اسمشون رو نمی‌دونستم.

برِ جاده تمام کافه بود و رستوران و عرق فروشی و بعضاً کلوپ‌هایی که لامپ نئون قرمزرنگ چشمک‌زن روی شیشه ویترینشون تصویری کلی از زن‌های برهنه رو تداعی می‌کرد. جلوی کافه‌ها روی زمین هم پر شده بود از بطری و ته‌سیگار و لیوان یه بارمصرف.

داشتم به این فکر می‌کردم که بهشت چه جور جایی می‌تونست باشه؟ اصلاً توی تصورم نمی‌گنجید. نه، بهتر بود به اون فکر نمی‌کردم و منتظر می‌موندم تا برسم و از نزدیک ببینم.

رو به فرشته که کنارم نشسته بود کردم. ظاهرا آروم و منطقی‌ای داشت اما انگار چیزی از درون داشت می‌خوردش. یه چیزی که کلافه‌اش کرده بود. نمی‌دونم.

ازش پرسیدم: تا بهشت چقدر مونده؟

بی‌اختیار به خنده افتاد و گفت: فکر کردی الان کجایی؟

جا خوردم! با تعجب گفتم: ولی اینجا کجاش شبیه بهشته؟ پس کو حوری‌هاش؟ کو شراب‌های بهشتیش؟

مثل آدمی که سر بزنگاه مچت رو گرفته باشه ژست فاتحانه‌ای گرفت و گفت: شک نداشتم همین رو می‌پرسی. شماها همه‌تون همینید. بهشت برین پروردگار با تمام وجنات و محسناتش واسه شماها خلاصه شده تو عرق‌خوری و خانوم‌بازی!

ناخودآگاه از بی‌جنبگی خودم خجالت کشیدم و برای اینکه گندی رو که زده بودم ماست‌مالی کنم قیافه جدی‌ای به خودم گرفتم و با تته‌پته گفتم: نه… چیز… یعنی… فقط اون‌ها رو که نمی‌گم. چیزهای دیگه‌ش هم شبیه بهشت نیست آخه. مثلاً… مثلاً نهرهای شیر و عسل و سایه‌سار درختان و… چه می‌دونم این‌ها دیگه.

چهره فرشته جدی شد و با اشاره چشم، تپه‌های پوشیده از کاخ‌ها و قصرها رو نشون داد و گفت: این جاها رو می‌بینی؟ اینجا همه‌ش جنگل و دارو درخت بود؛ اما حالا چیزی جز ویلا نیست. همه‌ش رو بریدند رفت!

با تعجب پرسیدم: کی‌ها؟

گفت: شماها دیگه!

لحنم رو جدی‌تر کردم و با تظاهر به عصبانیت پرسیدم: این «شماها شماها» که می‌گی منظورت کیه؟ من که یک نفر بیشتر نیستم، نیم ساعت هم نیست اومدم اینجا! خودم هم نمی‌دونم اینجا چه خبره!

یک‌هو از کوره در رفت و با صدای بلند فریاد زد: شما ایرانی‌ها دیگه! شماها بهشت رو هم به گند کشیدین! گوه زدین به همه‌چی رفت! پدر ما رو هم درآوردین!

در حالی که انتظار همچین برخوردی رو نداشتم بی‌اختیار گفتم: بله؟

انگار که فهمیده باشه زیاده‌روی کرده خودش رو جمع‌وجور کرد و با لحن ملایمی گفت: ببخشید آقا. معذرت می‌خوام. قصد بی‌احترامی نداشتم.

ژست بچه‌لوتی‌ها رو گرفتم و گفتم: خیالی نیست داداش! ولی بالاغیرتاً درست برام توضیح بده اینجا چه خبره؟

سری به نشونه تأیید تکون داد و به راننده گفت: اولین کافه بزن کنار.

***

داخل کافه پشت یک میز، کنار پنجره مشرف به یک دره عمیق و طولانی نشسته بودیم. تو انتهای دره چیزی شبیه غبار یا دود به چشم می‌خورد؛ فکر کردم باید آتشفشانی چیزی باشه. با کنجکاوی تمام شروع کردم به برانداز کردن دور و اطراف. اولین چیزی که در نگاه اول توجه‌ام رو جلب کرد خدمه کافه بودند. چندتا داف سوپردولوکس که با دکولته، مینی‌ژوپ یا تاپ و شلوارک تنگ بین مشتری‌ها می‌پلکیدند و دل و قلوه رد و بدل می‌کردند.

بعضی‌هاشون بی‌هوا ولو می‌شدند توی بغل مشتری‌ها و دست می‌نداختند دور گردنشون و با لب‌های آتیشی‌شون آن‌چنان بوسه‌هایی می‌گرفتند که حتی تماشاش هم آب از لب و لوچه منِ ندیدبدید سرازیر می‌کرد.

چندتاشون هم که افتاده بودند وسط کافه و با لباس‌شب‌های توری یه‌تیکه و دوتیکه، رقص باسنی می‌کردند که حتی توی فیلم‌های خاک‌برسری هم ندیده بودم.

تو همین حال و هوا بودم که فرشته با دست زد روی شونه‌م و گفت: چیزی نمی‌خوری؟

به خودم اومدم. منوی غذا رو از روی میز برداشتم و یکی‌یکی اسم غذاها رو زیر لب مرور کردم. خوراک لوبیا، خوراک گوجه و بادمجان، ماکارونی با سویا، عدسی، رولت سبزیجات، خوراک اسفناج، باقالی‌قاتق، استانبولی، خوراک‌ قارچ، سوپ جو، پیتزا سبزیجات….

با بی‌میلی منو رو روی میز انداختم و گفتم: من فقط یه نوشیدنی می‌خورم.

جمله‌م تموم نشده بود که دیدم یکی از همون داف‌های تودل‌برو سینی حاوی بطری و یه گیلاس پر از یخ رو با یه پیاله ماست موسیر و کمی چیپس و پنیر روی میز گذاشت و در حالی که با غمزه و ناز زل زده بود توی صورتم و هی کمرش رو جلوم قر می‌داد، لب‌هاش رو غنچه کرد و دو انگشتش رو اون‌ها گذاشت و بوسه صداداری ازشون گرفت. بعد هم چشمکی به‌م زد و با لبخند وسوسه‌انگیزی پشتش رو کرد به من و با قر و اطوار ازم دور شد. همین‌جور که نگاهش می‌کردم تو دلم گفتم: خدا رو شکر حداقل حوری‌هاش یه بر و روی بهشتی‌ای دارند.

با این که از شیطنتش حال کرده بودم اما هنوز از شوک این «بهشت بی‌امکانات» بیرون نیومده بودم. رو به فرشته کردم و گفتم نمی‌خوای چیزی بگی؟

یه بسته سیگار از جیب بغل کتش درآورد و یه نخ ازش بیرون کشید و گذاشت رو لبش. یه نخ دیگه رو هم تا نصفه بیرون کشید و به طرف من تعارف کرد.

***

مشغول سیگار کشیدن که شدیم گفت: اینجا قبلاً اینجوری نبود. همه آدم‌ها از دین و نژاد و ملیت‌های مختلف داشتند تو بهشت زندگی‌شون رو می‌کردند و لذتش رو می‌بردند؛ اما ایرانی‌ها همیشه دردسرهای خودشان رو داشتند. قوانین بهشت رو رعایت نمی‌کردند. به حقوق بقیه احترام نمی‌ذاشتند و بدتر از همه این‌که حاضر نبودند دست از کارهای اشتباهشون بردارند. اوایل سعی شد به خاطر مصائبی که تو دنیا کشیدند و محرومیت‌هایی که تحمل کردند باشون مدارا بشه. اول فشار قبرشون برداشته شد. بعد یه دروازه جدا اونور بهشت براشون ساختند که مجبور نباشند از پل صراط رد شن.

پریدم وسط حرفش و گفتم: همون دری که ازش اومدیم تو؟

با اشاره سر تأیید کرد و ادامه داد: دست‌آخر هم حساب پس‌دادن واسه ایرانی‌ها تا اطلاع ثانوی به حال تعلیق دراومد. اما هیچ کدوم از این‌ها نتیجه نداد و وضع هر روز بدتر شد.

پرسیدم: یعنی چی؟ چند تا مثال بزن بفهمم چی می‌گی.

گفت: همون جنگلی که اول صحبتم گفتم یادته؟

گفتم: خوب؟

گفت: خودت که دیدی، همه‌ش شده ویلا. البته اینجا به‌ش می‌گن قصر فردوس.

گفتم: خوب یه ویلا یا همون قصر که چیز زیادی واسه یه بنده بهشتی نیست!

سری تکون داد و گفت: این‌ها هرکدوم یه قصر بهشتی بزرگ واسه زندگی دارند؛ اما به اون راضی نیستند و می‌خوان هر گوشه بهشت واسه خودشون یه ویلای شخصی هم داشته باشند.

گفتم: حالا مشکل فقط همینه؟

خنده تلخی کرد و گفت: حق دارین. دیگه واسه‌تون عادی شده. این اتفاق‌ها واسه همه مردم دنیا فاجعه‌س واسه شما ایرانی‌ها خاطره!

خندیدم و گفتم: حالا جوش نزن، شیرت خشک می‌شه!

گفت: همین دیگه. از همه بدتر این اخلاق مسخره کردنتونه. ایرانی‌ها توی بهشت هم از همه چیز جوک می‌ساختند و همه کس و همه چیز رو تو شبکه‌های اجتماعی به مسخره می‌گرفتند.

با تعجب گفتم: شبکه‌های اجتماعی؟

گفت: آره. اینجا یه پیام رسان Paradise Messenger هست که البته الان برای ایرانی‌ها فیلترش کردیم. دیگه شورش رو درآورده بودند. مدام به حضرت یوسف پیام می‌دادند: «بچه خوشگل میای پی وی؟». یا زیر پست خاطرات حضرت یونس کامنت می‌ذاشتند: «تو شکم نهنگ بودی پدر ژپتو رو ندیدی؟». یا به حضرت لوت پیغام می‌دادند: «شیطون، بیشتر از قومت بگو ببینیم چه خبر بوده!».

این‌همه هواپیما و بشقاب‌پرنده به‌شون دادیم که برن حال کنند؛ اما باز اصرار داشتند سوار قالیچه حضرت سلیمان بشن. هرچی گفتند وسیله شخصی‌شه به خرج کسی نرفت. یا این‌که هرروز گروه گروه با موتورسیکلت جلو حوری‌های بهشتی تک‌چرخ می‌زدند و حرکات نمایشی اجرا می‌کردند. هرچی اخطار داده شد که به حوری‌های دیگرون شماره ندین، حالی‌شون نبود. به هر مردی هفتاد تا حوری شرعی و قانونی داده بودند اما باز به حوری‌هاشون خیانت می‌کردند و دوست‌دختر می‌گرفتند. این‌ها به کنار، مدام هم به همه مردم بهشت پُز نژاد آریایی و تمدن چند هزار ساله‌شون رو می‌دادند و بقیه رو مسخره می‌کردند. انقدر گفتند «عرب سوسمارخور» که خود پیغمبر که شفاعت همه رو می‌کرد مجبور شد بره پیش خدا و گلایه ایرانی‌ها رو بکنه. این اواخر همه‌ش هاله نور فرشته‌ها گم می‌شد؛ آخر معلوم شد یه نفر از شما که خیر سرش رئیس‌جمهور هم بوده، توی قصرش کلکسیون هاله نور جمع می‌کرده  و هرروز یکی‌ش رو می‌ذاشته رو سرش باش سلفی می‌گرفته.

اینجوری شد که داد همه دراومد و دیدند اوضاع داره شیر تو شیر می‌شه. دست آخر به پیشنهاد ستاد مدیریت بحران بهشت قرار شد یه بخش از بهشت رو با دیوار جدا کنند مخصوص ایرانی‌ها تا هم بقیه در آسایش باشند هم به مرور به شما ایرانی‌ها قوانین زندگی بهشتی آموزش داده بشه.

در حالی که از حرف‌هاش گرگیجه گرفته بودم ته‌سیگارم رو کف زیرسیگاری له کردم و سریع بطری‌ای که کنار دستم بود رو برداشتم و سرازیر کردم توی گیلاس و منتظر موندم بقیه حرف‌هاش رو بگه.

همینجوری که سیگار پشت سیگار روشن می‌کرد گفت: می‌دونی، مشکل شماها اینه که نمی‌خواین هیچ تغییری تو خودتون ایجاد کینن. روی زمین هم همین بودین، توی بهشت هم همینین!

بعد با انگشت به پایین دره‌ای که تو چشم‌انداز پنجره کناری‌مون بود اشاره کرد و آدم‌هایی که از دور مثل زنجیره مورچه‌ها پشت سر هم در حال حرکت بودند رو نشون داد و گفت: اون‌ها رو می‌بینی؟ تو زندگی زمینی‌شون با فلاکت و مشقت کولبری می‌کردند. حالا هم که اومدن اینجا و برای جبران سختی‌هاشون همه‌جور نعمت‌های بهشتی در اختیارشون گذاشتیم، باز دارند از گردنه‌های پشت بهشت شراب و حوری و میوه‌های بهشتی قاچاق می‌کنند به جهنم.

سیگارش رو در حالی که هنوز روشن بود روی زیرسیگاری گذاشت و منوی غذا رو از روی میز برداشت و نشون من داد و گفت: هیچ دقت کردی تو بهشت شما هیچ غذای گوشتی وجود نداره؟

سرم رو به نشانه تعجب تکون دادم و زیر لب گفتم: چطورخود متوجه نشده بودم؟

سیگارش رو برداشت و بعد از یک پُک سنگین ادامه داد: انقدر با شکار غیرمجاز جک و جونورهای بهشت و قلع و قمع کردند که نسلشون منقرض شد. حالا هم که مجبورند با سبزی و حبوبات شکمشون رو سیر کنند، الکی قیافه می‌گیرند و می‌گن: ما وجیترینیم!

من که رگ غیرت ایرانیم باد کرده بود و تحمل این‌همه تحقیر رو نداشتم و از طرفی هم می‌دونستم که بی‌راه نمی‌گه و جوابی برای حرف‌هاش نداشتم، این مورد آخری رو بهانه کردم و گفتم: خداییش دیگه داری زیادی بزرگش می‌کنی. اینو دیگه همه می‌دونن که گیاه‌خواری واسه سلامتی خوبه.

خندید و گفت: آدم! اینجا بهشته. کسی مریض نمی‌شه.

وقتی فهمیدم چه سوتی احمقانه‌ای دادم سرم رو انداختم پایین و برای عوض کردن بحث گفتم: یعنی واقعاً دیگه هیچ حیوونی تو بهشت ما نیست؟

گفت: خوشبختانه حضرت نوح رضایت داده حیووناش رو بیارند اینجا. تنها امیدمون اینه که  با زاد و ولد اون‌ها دوباره حیات وحش اینجا رو احیا کنیم. چند تا از ایرانی‌هایی رو که توی پرونده اعمالشان سابقه حفاظت از محیط زیست داشتند رو هم گذاشتیم مسئول مسئول قرنطینه اون‌ها. هرچند بعداً فهمیدیم یکیشون روی ورودی منطقه قرنطینه تابلوی باغ وحش نصب کرده بوده و به مردم بلیت می‌فروخته. یعنی شماها از عن کره می‌گیرین!

دیگه دوزاریم افتاده بود و تا تهش رو خونده بودم. می دونستم اگه بخواد ادامه بده حالا حالاها علافم. صحبتش رو قطع کردم و گفتم: آخرش چی شد؟ یعنی قرار شد چی بشه؟

خودش رو به پشت ولو کرد روی صندلی و بعد از مکث کوتاهی گفت: اول قرار شد مدیریت بهشت ایران رو بدن به حضرت زرتشت تا نصیحتتون کنه بلکه به راه راست هدایت بشین. گفتند هرچی نباشه هم‌وطنتونه و زبونتون رو می‌فهمه. اما هیچ‌کس نفهمید چرا یک ماه نشده استعفا داد.

بعد اومدند سراغ کورش کبیر اما اصلاً زیر بار نرفت. ظاهراً هنوز از قضیه چفیه انداختن دور گردن سربار هخامنشی دلش پر بوده. در نهایت این مسئولیت به حضرت ایوب واگذار شد. چند سالی هم با صبر و حوصله کار کرد اما نتیجه‌ای نگرفت و صبرش سر اومد و کشید کنار. یه مدتی اینجا متولی نداشت تا اینکه درنهایت مدیریت بهشت ایرانی به من واگذار شد.

این رو که گفت یکه خوردم! عرق سردی روی پیشونیم نشست. یعنی کی می‌تونست باشه؟ با خودم گفتم حتماً پیامبری، امامی، چیزیه که مسئولیت اینجا رو به‌ش دادند. خاک تو سرم. من روم نمی‌شد جلو بابام شلوارک بپوشم حالا جلوی پیامبر خدا سیگار و مشروب و خانوم بازی! اَه، چرا همون اول ازش نخواستم خودش رو معرفی کنه؟

با ترس و لرز و لکنت زبون ازش پرسیدم: شُ شُ شما هم پَ پَ پیامبری؟

خندید و گفت: نه، من شیطانم!

بی‌اختیار خودم رو روی صندلی عقب کشیدم. انقدر ترسیده بودم که حتی حرف هم نمی‌تونستم بزنم. به آرومی دستش رو روی بازوی من گذاشت و دوباره منو به سمت جلو کشید و گفت: چیه؟ ترسیدی؟

خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: نه، نترسیدم. فقط جا خوردم!

خندید و گفت: حق داری. تصورت از شیطان یک موجود کریه با دوتا شاخ قرمز روی سرش بود که دندون‌های نیش بالاش تا زیر فک پایینش بیرون زده و دم نیزه‌ای شکلش از پشت پاهای سم‌مانندش آویزون شده!

بعد هم قهقهه‌ای زد و سیگار دیگه‌ای روشن کرد.

گفتم: چطور شما؟

گفت: داستانش طولانیه. خلاصه‌ش این‌که من چند هزار سال به‌خاطر سجده نکردن به آدم از درگاه الهی رونده شده بودم و در تنهایی و انزوا زندگی می‌کردم. اما از وقتی شما ایرانی‌ها پاتون به بهشت باز شد و این گندها رو بالا آوردین، خدا دلش به حالم سوخت و یه جورایی به من حق داد که به آدم سجده نکرده بودم و با وساطت فرشته‌های دیگه حاضر شد به صورت مشروط من رو ببخشه و به بارگاه الهی برگردونه.

سرم رو به نشانه پرسش تکون دادم و گفتم: مشروط؟ چه شرطی؟

گفت: آره. من رو می‌بخشه به شرطی که مدیریت بهشت ایرانی رو به عهده بگیرم و شماها رو به راه راست هدایت کنم.

با لحنی متلک‌آمیز شونه‌هام رو بالا انداختم و گفتم: شما؟ راه راست؟

با اعتمادبه‌نفس کم‌نظیری گفت: چرا که نه! هرچی نباشه من شیطانم و بهتر از هرکسی زبون شماها رو می‌فهمم! البته خب چاره‌ای هم ندارم. دیگه خسته شدم. می‌دونی چند هزار سال تنهایی و تبعید یعنی چی؟ این شاید آخرین شانس من برای بخشیده شدن باشه. گذشته از این، من این فرصت رو مدیون شما ایرانی‌ها هستم و واسه همین می‌خوام با برگردوندنتون به بهشت برین، لطفتون رو جبران کنم.

داشتم تلاش می‌کردم حرفهایی رو که شنیدم هضم کنم که دیدم از جاش بلند شد و گفت: ببخشید، من دیگه باید برم. خیلی کار دارم.

پرسیدم: پس تکلیف من چی می‌شه؟

گفت: ردیفه. تا چند ساعت دیگه قصرت آماده می‌شه و کلیدش رو تحویلت می‌دن. تا اون موقع عشق و حالتو بکن. اینجا همه جور بساط عیش و نوش مهیاست. حوری‌های جورواجور، شراب‌های رنگ‌وارنگ، نوشیدنی و  همه‌جور غذاهای بهشتی؛ البته بدون گوشت! هرچی دیگه هم خواستی سفارش بده برات می‌آرند. در ضمن چند هفته دیگه میام سراغت. باید به‌م کمک کنی.

تعجب کردم و گفتم: چه کمکی؟

گفت: تو پرونده اعمالت نوشته بود دست به قلمت خوبه. می‌خوام که تو تیم تدوین جزوه‌های آموزشی همکاری کنی. می‌خوایم دوره‌های توجیهی‌یه «اصول زندگی در بهشت» برگزار کنیم. بعداً جزئیاتش رو به‌ت می‌گم.

این رو گفت و رفت به سمت در کافه؛ اما قبل از این‌که خارج بشه، انگار که چیزی یادش اومده باشه سرش رو برگردوند و با صدای بلند گفت: راستی، جایی نرو خیام داره میاد که ببیندت.

گفتم: خیام؟ خیام نیشابوری؟

گفت: آره. از روزی که فهمیده بود تو توی خونه‌ت چهار تا دیوان رباعیات خیام داری و عاشق شعرهاشی، روز و شب دعا می‌کرد زودتر بمیری و بیای بهشت تا از نزدیک تو رو ببینه. بچه باحالی‌یه. سفارشت رو کردم هوات رو داشته باشه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *